برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
چنان که از هر سو در پی چهرهی رانندههای سواریهای سرخ رنگم
شاید چهرهات ببینم...
چه خوش گفت شمس،
«دلم به بوی تو آغشته است»
هرجایی نشان از تو میبینم...
انگار ذراتی از وجودت را پراکنده باشی تا آنان را بیابم.
آتشی بر جان دارم که امید وصال تو هردم آن را فرو نشاند
بیا که این بیدل بیطاقت بیش از این نتواند
بیا آرام جانم...بیا...
منتظرم،
در همین کوچهی کناری...
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
دربرابر تمام بیلطفیهایت، بیاعتناییهایت،
کتاب خواندنها حین مشغلهی غیرقابل چشمپوشی سه ماههات
احوال نپرسیدنهایت،
نبودند...
صبر میکنم، لب میفشارم و در خلوت خودم فریادها میزنم.
با خود میگویم شاید تمامی اینها دروغ سیزده باشد، شاید آزمایشی برای سنجش عشقم باشند...
و شایدهای بیپایان...
سیزدهم هم گذشت، و ای آه، کاش این هم دروغی باشد بین تمامی دروغهای زندگی!
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
امشب،
همان خیابان
همان وستوود همیشگی
همان حس و حال
همان موسیقی
همان خیالات
همان استارباکسی که از معماریش برایت میگفتم
همان UCLAای که هنوز عکس دوتاییمان را به یاد دارد
و... همان دوستت داشتنها
ولی نبودنت همان همیشگی نبود
راستی، برایت ملت عشق را خریدم. همانی که قرار بود با صدایت برایم بخوانیاش.
کتاب هست، زندگی هست، امید هست
ولی
تو هنوز نیستی...
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی