خرید بک لینک
در جستوجوی او نشستهام،بیصدا مبهوت در تاریکی شب وقتی همگان خوابند، شاید بتوانم صدایش را بشنوم دنبال صدایش را گیرم و به سویش روانه شوم. وقتی از همگان نشان از او میگیرم...در یک روایت روزانه از یک تولد...صدایی که از پشت دوربین سعی در شمارش معکوس دار

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

چنان که از هر سو در پی چهرهی رانندههای سواریهای سرخ رنگم

شاید چهرهات ببینم...

چه خوش گفت شمس،

«دلم به بوی تو آغشته است»

هرجایی نشان از تو میبینم...

انگار ذراتی از وجودت را پراکنده باشی تا آنان را بیابم.

آتشی بر جان دارم که امید وصال تو هردم آن را فرو نشاند

بیا که این بیدل بیطاقت بیش از این نتواند

بیا آرام جانم...بیا...

منتظرم،

در همین کوچهی کناری...

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

این بار میخواهم از اعماق وجودم حرف بزنم به زبان خودش ... زمانی که معشوقت ناراحت است، ذهنش درگیر است، خوشی ندارد... هر خوشی رو بر خودت حرام کنی کلی بهانه ببافی که چرا سفر نمیروی، درخانه نشستن را بر هایک کنار اقیانوس ترجیح دهی غذای بهجا ماندهی دیشب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

دربرابر تمام بیلطفیهایت، بیاعتناییهایت،

کتاب خواندنها حین مشغلهی غیرقابل چشمپوشی سه ماههات

احوال نپرسیدنهایت،

نبودند...

صبر میکنم، لب میفشارم و در خلوت خودم فریادها میزنم.

با خود میگویم شاید تمامی اینها دروغ سیزده باشد، شاید آزمایشی برای سنجش عشقم باشند...

و شایدهای بیپایان...

سیزدهم هم گذشت، و ای آه، کاش این هم دروغی باشد بین تمامی دروغهای زندگی!

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

شاید حق با بقیه باشد. شاید تو نخواهی آمد. شاید امیدم بینتیجه است ولی نامش امید است. حتی خودت مستقیم هم بگویی برنمیگردی باز هم حسی در وجودم همیشه زندهس. نمیگذارد به خودم بقبولانم حقیقت چیست. به راستی حقیقت چیست؟ تو میدانی؟ چرا ذرهای از حسم نسبت

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

امشب،

همان خیابان

همان وستوود همیشگی

همان حس و حال

همان موسیقی

همان خیالات

همان استارباکسی که از معماریش برایت میگفتم

همان UCLAای که هنوز عکس دوتاییمان را به یاد دارد

و... همان دوستت داشتنها

ولی نبودنت همان همیشگی نبود


راستی، برایت ملت عشق را خریدم. همانی که قرار بود با صدایت برایم بخوانیاش.

کتاب هست، زندگی هست، امید هست

ولی

تو هنوز نیستی...


برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

به سمت دریا قدم میزدیم، طوری که میخواستیم انگار از تمام زمینیها فاصله بگیریم... باد شده بود تنها مانعمان که هرچه جلو میرفتیم، شدیدتر میشد. انگار داشت چیزی در گوشمان پچ پچ میکرد. چیزی از جنس ناامیدیهای دنیوی. ولی ما همچنان پیش میرفتیم... مرغا

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

هر شروعی پایانی دارد، اگر خوب شروع کنی، خوب به پایان میرسانی اگر بد... در این حین پشتیبان غرورت باش. نگذار غرورت بردهی غرور دیگری شود. با غرور بیجا حرف از آیندهای نزن که نمیدانی کجا و با چه کسی آن را به پیش میبری! به جای یکجا نشستن و جایگذاری

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

صفحه بندی